رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 17 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

تشکر از همسرم

احسان عزیزم امروز بجای اینکه برای پسرم بنویسم برای تو مینویسم.. عزیزم تو انقدر خوبی و لطیفی من هرقدر هم که بخواهم به پای خوبیها و مهربونی تو برسم باز هم نمی توانم.تو ان رویای به حقیقت پیوسته من هستی تو انقدر عاشق و دلداده ایی  که هیچ گاه دل مهربانت اجازه ازردن دل مرا نداده همیشه با کلام شیرینت مرا مدیون مهربانیت کردی من خیلی خوشبختم که همسری به عاشقی تو دارم هر گاه با قدم نهادن در خانه عشقمان تورا میبینم که بارویی خوش و لب خندان و کلامی عاشقانه مقدمم را گرامی میداری و تمام روز مرگی را از تنم در میرود قدردان تمام مهربانیت هستم خوشا بحال من که تو را دارم  خوشا بحال فرزندم که نتیجه عشقمان است و پدری مثل تو دارد عزیزم با من بمان ...
30 بهمن 1390

روز عشق

عزیز مامان الهی قربونت بشم این روزها خیلی مامانی رو لگد میزنی منم خوشحالم لذت میبرم اخه مطمئن میشم که سالمی. میدونی امروز چه روزی هست؟ امروز روز عشق هست  امروز روز ادمهای عاشق هست مثل من و بابا احسان  مثل من و تو  مثل من و باباو تو امروز رو به فرشته قشنگم تبریک میگم    ...
30 بهمن 1390

خرید سرویس تخت و کالسکه

عزیزم امروز با مامان جونی و خاله نگین رفتیم بازار مبل و واسه شما گل پسر سرویس تخت خریدیم وای نمیدونی چقر خوشگله دست مامان جون درد نکنه کلی واست خرید کرده  عصر هم رفتیم خیابون بهار  خیلی شلوغ بود مامانی خسته شده بود ولی کالسکه  شما رو خریدیم نمیدونی چقدر قشنگه مطمئنم ببینی خوشت میاد بابایی می گفت کالسکه ٤ چرخ باشه  ولی من میگفتم باید ٣ چرخ باشه چون خوشگلتر و جدیدتر هست ١ماه سر این موضوع ما اختلاف نظر داشتیم تا بلاخره مامانی موفق شد.و مامان جون کالسکه ٣ چرخ برای شما خرید.عکسشو وقتی اوردن میزارم
30 بهمن 1390

نی نی در هفته 12

نی نی  عزیزم خیلی بزرگ شدی دیگه چیزی به پایان ماه٣ نمونده من از این بابت خیلی خوشحالم اخه دیگه خطرات سقط کم میشه.الان اندازه لیمو ترش هست شبیه یک انسان کامل هست چشمهای دو طرف صورتش شکل گرفته امروز برای اولین بار صدای قلبتو شنیدم صدای قلبت بهترین صدای زندگی بود اوای که نمی توان با چیزی تشبیه کردبا شنیدن صدای قلب مهربونت ارامش عجیبی تو وجودم قرار گرفته
30 بهمن 1390

تکون خوردن نی نی گولی من

پسر عزیزم این روزها خیلی لگد میزنی  تا لگد میزنی از جام میپرم اخه مامانی خیلی تکون خوردن هاتو دوست دارم هر شب بابایی دست هاشو میزاره رو شکمم وقتی لگد میزنی دست بابایی هم میپره بالا .ما هر شب با تکون خوردنت و لگد زدنت بازی میکنیم   ...
30 بهمن 1390

وارد 6 ماهگی شدم

امروز ٢٥ بهمن بود وقت دکتر داشتم مامان جونی گفت خیابونها شلوغ میشه منم میام دکتر  بالاخره باهم رفتیم دکتر  تا  صدای قلبت تو اتاق پیچید مامان جون همینجور اشک میریخت خیلی احساساتی شده بود منم بغض کردم مامانی شکم کوچولویی داره اصلا معلوم نیست که شما تو دلمی به دکترم گفتم اخه چرا اینقدر کوچولو هست خانوم دکتر گفت رستم که نمیخوای بیاری اندازه اش   خوبه ماه اخر شکمت بزرگ میشه اخه میترسم  خیلی کوچولو باشی دوست داررررم بوووووووووووووووووووووس ...
30 بهمن 1390

هفته 20 رادوینم

امروز رفتم دکتر صدای  قلب قشنگتو شنیدم صداشو با گوشی ضبط کردم  اوردم به بابا جون نشون دادم صداش شبیه لشگر اسبها بود صدای قلبتو به همه دادیم تا گوش کنن .عزیز دل مامان و بابا دوستت داریم ...
30 بهمن 1390

اولین عکس نی نی من

عزیزم این اولین عکس زیبا از تو مهربونم هست.ما خیلی عکستو دوست داریم و همش بهش نگاه میکنیم وخودمونو با این دلگرم میکنیم تا موقعی که خود نازت بیایی تو بغلم. امروز 29 اذر ماه بود که وقت سونوگرافی داشتم با بابایی رفتیم مطب دکتر جلولی اینقدر شلوغ بود که باباجون رفت تو ماشین گلم خیلی استرس داشتم اخه میخواست بگه که این کوچولو پسره یا دختر.بلاخره نوبتم شد و رفتم تو اتاق دراز کشیدم اقای دکتر  کاری کرد شما خودتو نشون ندادی یک کوچولو شکممو فشار داد گفت این پسره خیلی اخمو هست گفت بلندشو که پسرت از الان شیطونه.قربونت بره مامانی. تا اومدم به بابایی گفتم که پسر دار شده کلی ذوق کرد اخه از قبل هم میگفت پسر میخوام منم شرطی بسته بودم رو باختم اخه ...
29 بهمن 1390

پسرم دوست دارم

تو در لحظه لحظه های زندگی من سهیمی..در شادی هایم در نگرانی هایم وحتی در این روزهای خاکستری میخواهم بودنت را فقط در روزهای ارامم شریک کنم این روزها را حاشیه بزن برای این روزهایم دعا کن دعا کن باران بباره... عزیزم تو برای من همان قطره بارانی... تمام سهم من از اسمون..... باریدنت برایم زیباست..تمام سختیها فدای چشمان معصومت قطره اسمونم دوست دارم ...
29 بهمن 1390